
درختی تنومند در میان باغ اوسون هستم شاهدی بر رفت و آمد کوهنوردان و علاقه مندان به باغ اوسون. آدم های زیادی می آیند و می روند هر کس اثری از خود باقی می گذارد یکی اثری خوب مثل آبرسانی به ما درختان هرس کردن شاخه هایمان کندن علف هرز درست کردن سقف شیروانی گذاشتن دیوار. یکی هم ردپایی ناهنجار از خود بجای می گذارد. مثل ریختن زباله در کنار ما درختان و سوزاندن زنده زنده ما. اما هیچکس مثل او ابرمرد نبود او می آمد و با خودش جوش و خروش می آورد او مرد پگاه بود او با خودش آبادانی می آورد. هر بار دردی از باغ را درمان می کرد. تک تک ما درختان او را مشناسیم مگر می شود نام او را از یاد برد. اردشیر مرادیان مردی بود که در اوج نابسامانی به باغ اوسون گام نهاد و با همت و پشتکار و اراده آهنین خود باغ را آباد کرد و بدون هیچ چشمداشتی از کسی بدون کمک خواهی و داشتن توقع از دیگران کارها را انجام می داد. با لبخندی همیشگی که صورتش را زیبا می ساخت آماده کار بود گاهی هم بر روی شیروانی سقف را درست می کرد گاهی هم گردو هایی را که چیده بود به همگان می داد تا از باغ چیزی به یادگار با خودشان ببرند تا آدینه دل چسبی را به پایان رسانند روزهای آدینه او جای این که در کنار خانواده همسر مهربان و دختر دلبندش باشد خود را وقف باغ می کرد می آمد تا در کنار خانواده ای بزرگتر باشد و سایه اش بر سر عده بیشتری سایه افکند. اما آیا کسی ارزش کارهای او را می داست؟ شاید ما درختان بیش از شما می فهمیدیم که او چه کارهایی انجام می دهد. پس تصمیم گرفتیم که دست هایمان را به آسمان بلند کنیم و بگوییم او فرشته است در میان انسان ها پس خداوند به ندای دل ما پاسخ داد و قدسیان از عرش به خود آمدند و او را با خود بردند زیرا جایگاه واقعی او جایی دیگر بود. حال او رفته بعد از گذشت سال ها ما درختان چشم انتظار ابرمرد دیگری هستیم اما هنوز کسی به جای او نیامده شاید دوباره باید دست هایمان را به آسمان بلند کنیم تا اردشیر دیگری به یاری ما بیاید.
از همان دوران جوانی، زرتشت به دینی که در آن به دنیا آمده بود شک کرد . به مراسم آن که با قربانی کردن حیوانات بی گناه همراه بود ، به گفته های آن که پر از خرافات و دروغ بود ، به آموزشهای آن و سرانجام به خدایان آن. او همگی را زیر پرسش برد.
در آن هنگام زرتشت جوانی بود سی ساله و بسیار زیبا که چهره نورانی او زبانزد همگان بود. عده ای میگفتند که فرایزدی در او دمیده و او با خود راز هستی را حمل میکند . او در تمام دانش آن زمان سرآمد روزگار خود شده بود . زبان شاعرانه ولی فراموش شده سخنوری برای او رازی نداشت. در دانش فلسفه، هستی شناسی و انسان شناسی به سرحد کمال رسیده بود و بهمین دلیل در میان فرزانگان آن زمان به مرتبه ای بلند رسیده بود. درباره او داستانها گفته میشد. میگفتند که هنگامی که زرتشت چشم به جهان گشود تنها کودکی بود که با لبخند به دنیا آمد . میگفتند که او با خنده به دنیا آمد تا به جهان لبخند بياموزد. ولی زرتشت سی ساله درباره دینی که در آن به دنیا آمده بود پرسش هائی میکرد که با تمام دانش خود برای آن پاسخی نداشت . شک کردن آغاز هر دانشی است . و زرتشت به آموزش رهبران دینی آن زمان که « کرپان» نامیده میشدند شک کرد.
او از خود ميپرسيد آيا دينی که او در آن بدنيا آمده ميتواند مردمان و ساير جانداران را به خوشبختی برساند؟ آيا ميتواند اين زمين را شکوفا کند؟ اگر نه، پس پيروی از اين دين برای چيست ؟ و اگر آری پس چرا زمين اين چنين از ستم و بيدادگری ميخروشد و ميگريد؟
« روان زمین میگرید و به تو گله میدارد،
چرا مرا آفریدی؟
که مرا به اینگونه ساخت؟
وکه اينهمه
خشم و سنگدلی و گستاخی را به من چيره نمود؟
و اکنون
چه کسی جز تو میتواند مرا پشتیبان باشد؟
مرا بسوی خوشبختی راستین راهنمائی کن». گاتها ،سروده 2 بند 1
پس از آنها کناره گرفت و خود را از آن دین دور کرد. زرتشت تصمیم گرفت که خود آموزگار خود شود . و پایه این خود آموزی رابر « اندیشه » گزاشت . او درباره همه چیز آغاز به اندیشیدن کرد . نخست درباره خود و سپس درباره جهان هستی . او میپرسید و در جستجوی پاسخ میگشت . بزودی او در راه این درون اندیشی و بیرون اندیشی به یک راز شگفت آوری پی برد: او دریافت که در این جهان هیچ نوری دیده نخواهد شد و خود را نمایان نخواهد کرد مگر اینکه به مانعی یعنی به نیروی مخالف خود برخورد کند . هیچ چیزی بعنوان « راستی » شناخته نخواهد شد مگر اینکه در برابرش دروغ وجود داشته باشد . . به هیچ احساسی شادمانی گفته نخواهد
شد مگر اینکه روبروی او غم صف آرائی کرده باشد . او دید که زندگی بدون مرگ ، بی نهایت بدون محدودیت ، ابدیت بدون لحظه ، بزرگ بدون کوچک ، گرمی بدون سردی ، روز بدون شب، زیبائی بدون زشتی...... مفهومی ندارد .
پس او از خود پرسید : اگر بنیان شناخت ما از جهان هستی بر دوگانگی نیروها گزاشته شده و اگر در اين دنيا چه ما بخواهيم و چه نخواهيم دو شيوه انديشه ای ضد هم رو در روی يکديگر گزاشته شده يعنی يکی مثبت و ديگری منفی. يکی خوشبخت کننده و آباد گرا و ديگری بدبخت کننده و ويران گرا، پس در اين صورت آیا میتوانیم خود را به نیروهائی نزدیک کنیم که بتواند ما را به خوشبختی که آرمان هر دو جهان ، مادی و مینوی ، است برساند؟
زرتشت انديشيد و انديشيد و در پهنه های انديشه گسترده خود به کشف بزرگ دیگری دست یافت : او دید که در انسانها نیروئی گراشته شده بنام « آزادی گزینش » . او دید که انسانها نیازی به رهبران دروغین دینی « کرپانها» ندارند که به آنها در گزینش راه زندگی خود فرمان و دستور دهند ، فرمان و دستورهائی که همگی بر پایه خرافات و دروغ شکل گرفته اند ، و در این گام از خودآموزی زرتشت سرانجام به بزرگترین کشف خود دست یافت.
او دریافت که انسانها میتوانند بوسیله یک نیروئی بیکران که آنرا « خرد» نامید از میان نیروهای مخالف یکدیگر ، نیروهائی را گزینش کنند که آنها را به سوی خوشبختی هر دو جهان، چه مادی و چه مينوی، راهنمائی نماید. و زرتشت سرچشمه این نیرو را « مزدا» نامید . پس او « خرد » را در بالاترین رده از جهان بینی خود گزاشت و نام خدای خود را « اهورا مزدا» نهاد . هستی خرد بخش ، هستی که سرچشمه خرد را به انسانها ارمغان کرده ، خدای خرد و خدای زندگی ، خدائی که هر کس به سوی او رود از خرد بی پایان او بهره خواهد گرفت ، خدائی آزادی بخش که با پاره کردن زنجیرهای خرافات و باز کردن درواز های خرد، هر کس را به بخش پر از نور دانائی خواهد کشاند . زرتشت که دروغ و خرافات را در دینی که در آن به دنیا آمده بود شناخته بود اکنون به وجود
« خرد» پی میبرد و « راستی » را می شناخت و « آزادی گزینش » را آزمایش میکرد. و اکنون میتوانست آنها را برای خوشبخت کردن زمین و جانداران آن بکار بگیرد .
ولی بر پایه قانون « دوگانگی نیروها » او دید که چاره ای نیست مگر اینکه با نیروهای زاینده دروغ و خرافات نبرد کند . چون آنها هر دم در پی آنند تا « راستی » را با « دروغ » ، « خرد » را با « خرافات » ، « آزادی گزینش » را با « زورگویی و ستم » ، « به زیستن » را با « رنج» ، « آرامش » را با « نگرانی و تشویش » از پا در آورند و راه پیشرفت و تحول و رسائی و زندگی جاوید مينوی را بر جهانیان سد کنند .
زرتشت خداهای آنها را « د ئوا» يعنی ديوان ناميد. پس آنها در برابر زرتشت جبهه گر فتند و او را متهم به « کفر گوئی» کردند و با ياری رهبران سياسی ستم گر که « کاوی» خوانده ميشدند آغاز به آزار او نمودند. و زرتشت تنها شد. بی دوست و بی يار.
و در اين زمان زرتشت پی برد که او تنها در يک نبرد انديشه ای ِيعنی فرهنگی است که ميتواند پيروز شود. چون او ميدانست که آئين او ضد کشتار و خوشونت است. ولی همين آئين از چنان نيروی بيکرانی برخوردار است که جهان را دگرگون خواهد نمود و انسانهائی که بوسيله اين آئين با خرد اشنا خواهند شد اين جهان را به سوی خوشبختی خواهند برد.
بنابراین او زندگی را یک « میدان نبرد » نامید که در آن انديشه های« پیش برنده » با انديشه های « بازدارنده » در نبردند .
او دید که در دینی که به دنیا آمده بود ، « خرد » برای مردمان ناشناخته است ، « آزادی گزینش » ناشناخته است ، « خوشبختی » ناشناخته است . پس می باید آنها را از نو آموزش داد و او این پدیده های مقدس را در قالب یک آئین نوین خوشبختی آفرین در سروده های همیشه جاوید و مقدس خود « گاتها » به مردمان جهان ارمغان نمود . از آن پس زرتشت ، زرتشتی شد که فراسوی زمان و تاریخ قرار گرفت .















|
در سایه پروردگار یکتا، هستی بخش بزرگ دانا، آن وجود پاکی که هستی ما را آفرید و منش نیک در کنه وجود گیتوی ما قرار بداد. او که به ما خرد را ارزانی داشت تا راستی و درستی را از کژی و پلشتی تمیز دهیم و اشوئی پیشه کنیم که براستی، راستی نیک است، بهترین است، خوشبخت آن کسی است که در زندگی راستی را برگزیند. رسیدن به مقصود و آرمان زندگی آنچنانکه اشوزرتشت به ما آموخته نه از راه ذکر اوراد و ترک جهان و در انزوا زیستن، بلکه از راه کار و فعالیت در زندگی و مبارزه با موانع خوشبختی و دفع سختی ها و ناملایمات زندگی بدست می آید. رفاه و پیشرفت جامعه را باید در وجود افراد بوسیله تلاش و کوشش در زندگی فراهم ساخت. بطور کلی هر فردی از اعضای این جامعه بزرگ انسانیت موظف است در راه اصلاح وضع کنونی جامعه خود بکوشد تا وسایل خوشبختی و نجات نهایی بشر را چنانچه خواست پروردگار است فراهم سازد زیرا اهورامزدا به همین منظور انسان را که عالی ترین و برترین مخلوق است بیافرید. پیامبر ایران می فرماید: «زندگی واقعی تنها ذکر و فکر خداوند بدون کار و کوشش نیست، بلکه برعکس در تلاش همیشگی و مبارزه با موانع خوشبختی بشر است. خداوندی که ما را در این جهان مادی خلق کرده نخواسته است که هر کس از تحمل بار زندگی شانه خالی کرده و تنها در راه نجات خود بکوشد.» (گاتها). تعالیم گاتها مردم را با یک رفورم بزرگ و پیشرفت برجسته ای آشنا می سازد که تا امروز در فضای اخلاقیات و روحیات بشر تکرار نشده است. در این سروده ها جلوه هایی از پویش انسان بسوی کمال اخلاقیات فردی و اجتماعی و تصفیه روح مردمان و گرایش انسان به درون و وجدان بجای انجام آداب و مراسم ظاهری بخوبی نمودار است و می آموزد که هر چه بکاری سرانجام همان را درو می کنی. از این مکتب زندگانی است که ابرمردانی چون کوروش و داریوش، آذرپاد مهراسپندان و بزرگمهر بوجود می آیند. یک نفر زرتشتی چه عالم و عارف، چه دهقان و کشاورز، هرگز گوشه نشین نبوده و با سر تراشیده و لباس ژنده و تن و صورت کثیف دور از اجتماع نزیسته و در زندگانی زرتشتیان صوفی گری و درویش مسلکی و ریاضت کشی راه نجات نفس و روح نیست، بلکه کوشش و تلاش در راه زندگانی شاد همراه نیک اندیشی و نیک گفتاری و نیک کرداری است که سرانجام رستگاری را در پی دارد. در زندگانی زرتشتی کسی که خواستار نزدیکی به درگاه اهورامزدا است، از زندگی فردی و جمعی خود نمی گریزد بلکه می داند که خدمت به خداوند، خدمت به خلق خداست. زندگی برابر تعالیم اشوزرتشت نعمتی بزرگ و شادی بخش است. گاتها روبرو شدن با غم و شادی زندگی و قدرت درک و لمس تارهای گوناگون هستی را به ما می آموزد. اندیشه ها و آموزش هایی که تمام لذات و خوشی های بشر را به جهان دیگر وعده می دهند و تماس انسان را با زندگانی واقعی و حقیقی این جهان منع می کند، آموزش های درست و صحیحی نیستند و سرانجام کار آنها فلاکت بشریت است. فلسفه ی واقعی زندگی آنست که بشر را وادار به زیستن در جهان حقیقی کنونی کند. ترک خوشبختی ها و خوشی های مجاز جهان کنونی به امید رسیدن به پاداش ها و خوشی های جهان دیگر نادانی محض است. هنگامی که همه امیدهای بشر به جهان دیگر وابسته گردید، محیط زندگی اجتماعی برای گسترش صنایع اقتصادی و مادی مساعد نگشته و مردم آن محیط پیشرفتی در زندگی نخواهند کرد. در دین زرتشتی کمال زندگی انسان هرگز با ترک زندگانی مادی فراهم نمی شود. ریاضت و خودآزاری با تمرین های فرساینده جسم و جان، هر گونه فضایل اخلاقی، اجتماعی و نیروهای مادی و معنوی افراد بشر را می خشکاند. فلسفه و هدف واقعی زندگی یک زرتشتی به کار انداختن قوای جسمانی، عقلانی و روانی اوست. فعالیت سخت و کار جدی و کوشش های مداوم عالی ترین دستور زندگی زرتشتیان است. در آیین مزدیسنا نه تنها کار و کوشش منع نشده بلکه تشویق و تقدیر هم شده است. بخصوص کشاورزی که از کارهای پر ارج و ثواب دانسته شده است. کسی که زمین های بی حاصل را بکارد یا باتلاقها را بخشکاند و جایش کشتزار نماید و درخت و میوه بپرورد، چنین کسی پارسایی را گسترده است. اشوزرتشت هر گونه فعالیت جسمی و عقلی و روحی را تشویق و سستی و تنبلی و بیکاری را منع فرموده است. کوشش در راه پیشرفت جهان و افراد بشر وظیفه ی هر زرتشتی است. پس بکوشیم که ستم و بیدادگری و نادانی و قشری اندیشی و تیرگی دروغ از دل ها و روان های ما زدوده شود و خورشید نورانی خرد و نیکی و برابری و داد بر کاخ اندیشه ی ما تابیدن آغاز کند، فروغی ابدی که آتش دلهایمان بدان زبانه کشد و راستی را فریاد زند که این خواست و اراده ی اشوزرتشت است. هیت اشائی وهیشتائی اشم. ایدون باد. ز گفتار وخشور خود راه جوی دل از تیرگی ها بدین آب شوی تو مر دیو را آدم بد شناس هر آن کو ندارد به یزدان سپاس |
منبع:سپندارمزد
نه قومی برگزيده دارد و نه با زبان ويژه ای برای کسانی وحی می فرستد و نه گروهی از آفريدگان خويش را مامور کشتار گروهی ديگر می کند و نه خودش شبانه چند هزار نفر از بندگانش (فرزندان مصريان) را از میان می برد و نه بابت لغزشهائی که خودش برای اين بندگان خواسته است آنها را بسوی آتش و مار و عقرب به جهانی ديگر روانه می کند.
او دستگاه بيکران آفرينش را برای زمين ما که ذره ای ناچيز در اين دستگاه است نيافريده، بلکه او جوهر راستی و سرآغاز راستی است. او به هستی آورنده خرد و آغاز و پايان نظامی است بنام « اشا» که ميلياردها کهکشان را با ميلياردها خورشيد آنها را از ميلياردها سال پيش با خرد بيکران خود در گردش دارد. است.
او برتر و پاک تر از آن است که ما او را درگير مسائل فرومايه زندگی چند انسان گمراه بکنيم. او اهورا مزداست. او خوشبختی و شادی و شکوفائی را برای جانداران اين زمين آفريده .او آزادی گزينش را آفريده تا انسانها بتوانند راه و روش وشيوه زندگی خود را بدلخواه خود گزينش کنند.او آرامش را آفريده تا مردمان زندگی اسوده داشته باشند. او انديشه نيک را آفريده تا زنان ومردان را به سوی بخش پرفروغ زندگی راهنمائی کند. او چيرگی به خود را آفريده تا مردمان را از لغزشهای نا خواسته زندگی دور نگاه دارد. او تکا مل و رسا ئئ را آفريده تا مردمان هر روز، هم خود و هم اين جهان را تازه تر و نوتر کرده و پيشرفت دهند. و سر انجام او جاودانگی را آفريده تا زنان و مردانی را که با او در روند آفرينش همکاری کرده و در خوشبخت کردن خود و ديگران و اين جهان گام برداشته اند در «سرای مينوی سرود»، جاودانه با فروغ خود و در فروغ خود روشنی بخشد.
او هيچگاه آفريده گان خود را «بنده و برده» خود نناميده بلکه هميشه آنها را « دوست و همکار» مینامد. دوست وهمکار برای بهتر کردن و خوشبخت کردن اين کره که ما انرا زمين میناميم.
اين نيک بختی استثنائی ايرانيان بود که اين آئين بی همتا از سرزمين آنها بر خيزد تا به تمام جهان نور بيافشاند.
بود مردمي کيش و آيين ما نگيرد خرد ُخرده بر دين ما
بياريم باز آب رفته بجوي مگر زان بيابيم باز آبروي
(فردوسي)
منبع:سپندارمزد